مادر
5 فروردین 93.
عزیزکم الان تو وبلاگ یکی از دوستان مطلب جالبی دیدم برای مادر ... دلم 1000 باره برای آنا جون تنگ شد.
"مادر یعنی: به تعداد همه روزهای گذشته تو صبوری...
مادر یعنی: به تعداد همه روزهای آینده تو دلواپسی...
مادر یعنی: به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو بیداری...
مادر یعنی: بهانه بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شده اند..."
تا حدی که هیچ قابل توصیف نیست دلم برای مادرم تنگ شده...
خدایا صدامو می شنوی؟؟؟
خدایا من خودم مادرم... هنوز تازه فهمیدم مادر بودن یعنی چی.... هنوز تازه فهمیدم باید چقدر قدردانش می بودم و من نبودم.... من خیلی کوچیک بودم که رفتی مادرم... من هنوز غرق خوشی هام بودم ... هنوز اونقدر بزرگ نشده بودم که بخوام قدر زحمتتاتو بدونم.. چرا زود رفتی مامان گلم؟؟
خدایا میدونم نباید تو کارای تو چرا بیارم.. ولی دلم خیلی می گیره بعضی روزها مثل امروز.
چقدر به حضورت نیاز دارم مادرم.. چرا نباید باشی؟؟ چرا نباید پیشم باشی؟؟ من به تو نیاز دارم مادرم.. با همه بزرگ بودنم.. با اینکه مادرم.. به آغوش مهربونت نیاز دارم. چرا نیستی؟



مادر 